گریزهای هر از گاهی به زندگی
من سال های سال اشتباه می کردم. ما در هر لحظه می تونیم در یکی از دو وضعیتِ فکری متضاد به سر ببریم. انتخاب با شماست. کدوم رو انتخاب می کنید ؟ خدایا... حتی وقتی همه چیز همونطوری که دوست داری پیش می ره. خونه مرتب و تمیزه، بوی غذای خونه گی فضا رو پر کرده، میوه ها شسته توی ظرف چوبی نشسته ان. و حتی نور به طور دلپذیری داره گلیم کوچیک رو رنگی می کنه... خدایا ازت متشکرم. بابا یه تابلوی نستعلیق روی دیوار اتاقش داشت که نوشته بود: زندگی یعنی امید و حرکت.
همه اش هم از اون روزای راهنمایی ا. شروع شد و کلاس های تاریخ و جغرافی و درس پرسیدن های معلم ها. ترس و اضطراب رفت توی گوشت و خونمون وقتی که معلم با اون دفتر درازش اسم بچه ها رو اتفاقی از جعبه بیرون می آورد و باید می رفتیم پای تخته و درس پس می دادیم. هنوز که هنوزه قلبم گاهی همونطوری تند تند می زنه و نفسم از سینه ام بالا نمیاد.
اگه بلد نمی بودیم، یا اینکه حتی مکث می کردیم تا شاید فکر کنیم و به جای حفظیات چیزی که با منطق و دونسته هامون فکر می کردیم درسته، بگیم، بد و بیراهی بود که بارمون می کرد خانوم ن. و ضایعی بود که می شدیم، جلوی اون همه هم کلاسی و دوست و آشنا، اونم توی سنِ لوس بازی ها و چشم و هم چشمی های دخترونه دوران بلوغ.
خلاصه که به خاطر این بود یا هر چی دیگه... من عادت زشتی کردم به ترسیدن. به لرزیدن. به فکر نکردن. به اعتماد به نفس نداشتن، حتی وقتی که ایده ای از چیزی داشتم، یا کمِ کمش می تونستم فکر کنم و جوابی بدم. ناخودآگاه یاد گرفتم که آروم و با ترس حرف بزنم و بترسم که نظرم رو بگم و از اینکه غلط باشه یا قضاوت و مسخره بشم دائم بترسم.
حالا... بعد از ۱۰-۱۵ سال، توی حساس ترین دوره تحصیلاتم و توی استرس آورترین روزهای قبل یه امتحان سخت، استادم اینجا می خواد بهم حالی کنه که آقا جون ! حرف بزن ! نترس ! فکرت رو و قضاوتت رو بگو، هرچند اگر که غلط. اما فکرِ تو هست و باید بگیش. خجالت نکش از کارهایی که انجام دادی و چیزایی که می دونی یا نمی دونی. حرف بزن !
آره.. من دارم توی اواخر دهه ۲۰، تازه یاد می گیرم که خودم باشم و از خودم بودن و خودم رو ابراز کردن، نترسم.
دارم یاد می گیرم که خودم رو همونطوری که هستم به دنیا نشون بدم و بقیه اش رو بسپرم به دست دنیا و طبیعت و پروسه تکامل که خود به خود من رو قضاوت خواهد کرد، اشتباهاتم رو بهم نشون خواهد داد، بر زمینم خواهد زد، و ... فقط پس از طی این دوره است که شاید روزی برسه که احساس کنم کامل تر از الان هستم و حداقل قسمتی از شرایط لازم برای رسیدن به هدفم رو ارضا می کنم... هر چند که هیچوقت به نهایت کمال نرسم...
و گاهی وقت ها بدون اینکه فکر کنیم یا حواسمون باشه، فکرمون، و در ادامه اعمال و رفتارمون، و در نهایت خودمون رو به یک وضعیت نامطلوب انتقال می دیم. مثال هایی از این وضعیت های فکری می تونن اینا باشن:
تلاشِ واقعی و پیشرفت تدریجی در مقابل راه آسون و تقلبی.
رهبری کردنِ موقعیت در مقابل قایم شدن و فرار از موقعیت.
در لحظه و امروز و الان زندگی کردن در مقابل نقشه کشیدن مداوم برای هدف های آینده و روزهای پیش رو.
اندیشه و احساس مرا در سطحی پائین
میاور که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید شبه آدم های اندک را
متوجه شوم.
چه دوست تر می دارم بزرگواری گول خور باشم تا همچون اینان، کوچکواری گول زن...
<دکتر علی شریعتی>

بازم خونه خالیه و تو تنهایی.
آدم حتی در اوج خوشحالی، بدون کسایی که دوستشون داره، تنهاست. و بهترین کاری که این جور وقتها از آدم برمیاد، خوابیدنه.
که...
خواب رویای فراموشی هاست.
خواب را دریابم که در آن دولت خاموشی هاست.
متشکرم که فرصتش رو بهم دادی تا حرفای دلم رو بزنم و بار زیادی رو زمین بگذارم.
متشکرم که گاه به گاه موقعیتش رو جور می کنی تا حسابم رو با دلم، خودم و دنیا صاف کنم.
متشکرم که کمکم می کنی تا بیشتر و بیشتر خودم رو بشناسم و اونی که می خوام باشم.
به خاطر امروز ازت متشکرم.
وقتی اوضاع اونطوری نیست که می خوای باشه، وقتی احساس می کنی خوشحال نیستی، وقتی انگار همه اش یه جای کار داره می لنگه.. باید یه کاری کنی. یه چیزی رو تغییر بدی. ممکنه که روزها یا شاید ماه ها طول بکشه تا بفهمی دقیقاً کجا رو، چی رو، چطوری ؟ ولی مهم نیست، مهم فقط اینه که یه جا سر جات نشینی و بند بشی.
دنیا جای درجا زدن و یه جا واستادن نیست. باید به قول این خارجی ها Move on کنی.
از یه مشکل کوچیک گرفته، از یه سوالی که سرش توی امتحان گیر کردی، تا بغضی که بی دلیل گوشه گلوت رو گرفته، یا حتی احساس یا فکر بدی که توی وجودت خونه کرده. باید بگذری. باید دنبال راه حل باشی. وگرنه یه روزی به خودت میای و می بینی داری رویاهات رو از دست می دی، و از آرزوها و ایده آل هات کوتاه میای. و کم کم از آدم بودن و معنیِ زندگی کردن دور و دورتر می شی.
آره خوب. هرچند ساده، توی عمل به این راحتی ها نیست. حفظ کردن روحیه Pro Active گونه کار سختی می شه گاهی وقت ها. اما بازم باید حرکت کرد و به یه جا بند نشد.
فرقِ زندگی کردن با زنده بودن همینه.
| Design By : Night Skin |
