همــــــــــــای

گریزهای هر از گاهی به زندگی



آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای


به خودم قول دادم که تا نتونم اون در رو باز کنم، در این جا رو تخته نگه دارم.
فقط وقتی برگردم که نور امیدی از لای در بیرون بزنه.. 
نمی دونم چه ربطی داره و یا با کی لج کردم. خوددرگیریه شاید. 
و مهم نیست چه لحظات و اتفاقاتی دارن از روزنگار و نمودار این سال پاک می شن؟
روزه نوشتن از سخت ترین مجازات هاست.
و اون مروارید آبِ تازه، شیرین ترین جایزه.

هجدهم دی ماه هزار و سیصد و نود

نوشته شده در شنبه 7 آبان ماه سال 1390ساعت 7:57 PM |

به هر طرف رو می کنم، درها بسته اند..
دلگیر می شوم، به خودم می گیرم.. خشم می گیرم بر موعظه گر.. بر استکبار جهانی.. بر دنیا.. بر خودم..
و بین این ها بالا و پایین می روم.. به قول دوستی، دوستمون ندارند، و کاریش نمی شود کرد... 

ولی.. به او فکر می کنم، به اینکه هنوز راهی هست.. شاید دری که من نکوبیده ام ؟
و به گفته تو می اندیشم.. به اینکه گناه ما نیست.. گناه اجدادمان است ؟ 

و فکر می کنم که موضوع دوست داشتن و نداشتن، و یا حتی بحثِ میزان قابلیت نیست. 
که آری.. من باید تاوانِ سکوتِ پدرانم، بی خیالیِ دوستانم، و بی غیرتی خودم را (که دور از سیاهی و سرخیِ گود، در ینگه دنیا جا خوش کرده ام) بدهم. 
که شاید اصلاً راهش .. که شاید سهم من همین باشد.. 
که شاید یکی از درهای نکوبیده، راه را به سوی ادای دینم به قطره خونی از او باز کند.. 

کوتاه نخواهم آمد... آنقدر بر درهایتان می کوبم تا پاسخم بدهید..


نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر ماه سال 1390ساعت 04:07 AM |

وقتی کسی هر بار با نیشِ زبانش دلت را می سوزاند و می رنجاندت، باز هم باید بر او ببخشایی ؟ 
رسمِ دشواریست:

مباش در پیِ آزار و هر چه خواهی کن
که در طریقتِ ما کافریست رنجیدن

نوشته شده در سه شنبه 26 مهر ماه سال 1390ساعت 02:53 AM |

گاهی یک، 1، عدد خیلی خیلی مهمی می شه. 
فقط یکی، فقط یک..
داشتن فقط یک 1، توی نتایج تحقیقِ 5 ساله، یک دنیا می ارزه... 
یک آدم = یک زندگی..
یعنی می شه یه روزی تمام اون روزها و لحظه ها معنی پیدا کنن ؟ 

نوشته شده در یکشنبه 24 مهر ماه سال 1390ساعت 7:52 PM |

و بالاخره پس از سالیان دراز ترک عادت کردم و آموختم چطور دقیقه نودی نباشم و با زودتر شروع کردن، و آهسته و پیوسته کار کردن، چند روز مانده به موعد تحویل پروژه احساس آرامش کنم.

گاهی آدم ها و جاها و چیزهایی که فکرش رو هم نمی کنی، مایه اتفاقات خوب می شن.
شاید برای همینه که می گن تک تک شون به حکمتی میان و یا می رن..
حکمتی که تا زمان نگذره، نمی شه ازش زیاد سر در آورد..
زمانی شاید به درازای یک عمر وگاهی به درازای تاریخِ یک خانواده.. یک کشور.

نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر ماه سال 1390ساعت 09:00 AM |

اینجا می نویسم تا یادم نره.
که از دیشب تا همین الان، به میزان بسیار زیادی اخلاقم قهوه ای شده..
دیشب در حالیکه می دونستم اعصاب ندارم و کاملاً غیرمنطقی و فقط از روی احساسات دارم تایپ می کنم، اون ایمیل رو نوشتم و بی هیچ فکر دوباره ای فرستادم. 
تنها فرقی که کردم اینه که این بار پشیمون نیستم و از اینکه چی فکر کنه (کنن)، نمی ترسم. 
دلم خواسته که دیگه کمک نکنم توی برگزاری جلسه و نمی کنم. و هر وقت که دلم بخواد چکیده ارائه ام رو براشون می فرستم. 
و حتی بدم هم نمیاد که کار به جاهای باریک بکشه، تا بتونم حرف هام رو به رئیس بزنم و شکایتم رو کنم.  (خودش این اخلاق رو ستایش می کرد)
با تمام تلاشی که دارم اخیرا می کنم تا در لحظه و روز و حال زندگی کنم، اما امیدوارم این یه هفته زودتر به پایان برسه... 
گاهی جدی فکر می کنم چیزی برای از دست دادن وجود نداره. باید ترس و تردید رو کنار گذاشت.

نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر ماه سال 1390ساعت 03:12 AM | نظرات (6)


و با تمام نفرتی که در دل ازش دارم، باز به سخنرانی اش گوش می دم. به تک تک حرف هاش و به تمامی جمله هاش.

شاید فقط چون نگرانم. نگرانِ زندگیم، زندگی هامون، خاکمون...

در نیمه اول سخنرانی اش اونقدر احساساتم رو جریحه دار می کنه، که یادم می ره.. فراموش می کنم از کجا اومدم... که دو سال پیش چه اتفاقاتی افتاد.. که هر روز چه خبرهایی می رسه..
از جایی که معلم های دینی و قرآن و پرورشی، رادیو، تلویزیون، و حتی کتاب های داستان تمام سال های جوونی برامون از ارزش های والای انسانی و حقِ مردم و بیچارگان و پابرهنگان جهان می گفتند، در حالی که اون بیرون کوچیکترین ارزش های انسانی لگدمال می شد.. دروغ، دورنگی، ریا، جاه طلبی و ثروتمند بودن روز به روز باارزش تر می شد.. و فقر و ناامنی و ناامیدی روز به روز بیشتر..
اونقدر که شاید 20 سال طول کشید تا بچه هایی مثل من سرمون رو از زیر کلاه بیرون بیاریم و بفهمیم اون روحانیت ها و ارزش ها فقط خواب و خیالی بودن که باهاشون بزرگ شدیم تا تحت کنترل بیشتر دربیایم. تا با مفاهیم و تعاریف انتزاعی باربیایم و واقع گرایی و عمل گرایی رو یاد نگیریم.

در پایان سخنرانی اش یک بار دیگه به تلخی یادم میاد که جایی که الان هستم کجاست. که هیچ جای دنیای پستِ ما بهشت نیست. که همه آدمیم و خطاکار.  
ولی باز ترجیح می دم آدم های واقع گرایی رو که عقاید و دانششون رو (هر چند پر از خطا و پستی) در عمل، به راستی، نشون می دن.. به روحانی نماهای ایده آلیستی که تمام عمرشون رو به موعظه و سخنرانی از ارزش ها و خوبی های خیالی گذروندن و هر چه ازشون سرزد ناتوانی در اجرای حرف هاشون بود و اثباتی بر دروغ و ریاکاری و فریب کاری شون..

نوشته شده در شنبه 2 مهر ماه سال 1390ساعت 8:19 PM | نظرات (7)


Design By : Night Skin