گریزهای هر از گاهی به زندگی
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
چرا که می شناسم اش
به دوستی و یگانگی
هنگامی که دستان مهربان اش را به دست می گیرم
تنهایی غم انگیزش را در می یابم.
اندوه اش غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی
هم چنان که شادی اش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم،
و پنجره یی که صبح گاهان
به هوای پاک گشوده می شود،
و طراوت شمع دانی ها
در پاشویه ی حوض.
<احمد شاملو - آیدا: درخت و خنجر و خاطره>
احساس خوشبختی می کنم از اینکه تو را می شناسم...
که حالا، و اینجا، در این گوشه از پیچ و خم راه، به هم رسیدیم.
و نه از روی آن جمله کلیشه ای معروف، که به واقع فکر می کنم، تمامی آن پیچ و خم ها و سنگلاخ ها و پایین و بالا شدن ها، و به زمین خوردن ها را می بایست پشت سر می گذاشتم...
تا بتوانم حالا، اینجا، تو را ببینم. بشناسم. و بفهمم.
و بدانم که چرا دوستت دارم.
دوست داشتنی که می توانم به روشنی و از روی اندیشه بفهمم و توصیفش کنم.
احساسی استوار، آرام، باوقار و مطمئن که می دانم بالا و پایین ها، و بودن ها و نبودن هامان تغییری در آن نخواهند داد.
ببخش که قلمم آنجا که احساس از اندیشه مایه می گیرد، ناتوان می ماند و شاعرانه نیست.
فکر می کنم نوشتن ام هم، چون احساس ورزیدنم، به تمرین و رشد بیشتری نیاز دارد.

به خاطر خاطره ها، هیجان ها، ترس ها، سختی ها، و گاهی از دست رفتن ها...
امروز یک جورهایی آخرین روز مجردی و فردا اولین روز زندگی مشترک برام به حساب میاد...
آخرینی با یک دنیا خاطره.. با حسرتِ تنهایی هایی که هرچند خیلی وقت ها دلچسب نبودن و در دلتنگی خاک و خانواده گذشتن...
و اولینی مملو از سرخوشی، هیجان و تازگی.. و در عین حال ترس و نگرانی از آینده...
اولین ها حتی گاهی غیر قابل باور هم هستن..
و گفته بودم که در نوشتن از خوشی ها استعدادی ندارم.
| سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی | خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی | |
| دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است | بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی | |
| قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز | ورای حد تقریر است شرح آرزومندی | |
| الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور | پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی | |
| جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست | ز مهر او چه میپرسی در او همت چه میبندی | |
| همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی | دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی | |
| در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است | خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی | |
| به شعر حافظ شیراز میرقصند و مینازند | سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی |
این روزها دارم بیشتر و بیشتر به این موضوع پی می برم که در نوشتن غم ها و دردها و پستی های زندگی استعداد بیشتری دارم..
لحظه های ناب و روزهای به یادموندنی و بلندی ها رو نمی تونم جوری که به دلم بشینه ثبت کنم...
گاهی نوشتن یک نقطه و یا تنها سکوت، به تاریخ و ساعت اون لحظه بهترینِ راهیه که می شناسم..
شاید بتونم بهانه کنم که سکوت سرشار از ناگفته هاست.
گاهی بهترین چیزها و آدم ها خیلی بی سر و صدا اتفاق می افتن..
و یه روزی به خودت میای و می بینی یک لحظه چقدر می تونه پر از خوشبختی باشه.
شاید زندگی با تمام هیاهوهاش تنها به همین بیارزه..
لحظه ای که احساس کنی چقدر ناتوانی در شکرگزاریِ آرامشِ اون لحظه.
The Secret حداقل در موارد منفی خیلی خوب کار می کنه...
خدایا بازم شکرت.
| Design By : Night Skin |